گنجور

 
جهان ملک خاتون

مرا در عشق تو دیوانه خوانند

به شمع روی تو پروانه خوانند

هرآن پروا که جز عشق تو باشد

ز روی عقل آن پروا نه خوانند

ز جانم آشنا در کوی عشقش

چرا آخر مرا بیگانه خوانند

چو غم یکدم ز ما غافل نباشد

کنون با غم مرا همخانه خوانند

هرآن عاشق که سر در غم نبازد

نه عشقست آن که آن افسانه خوانند

دلم مرغیست در زلفت وطن ساخت

که آنرا عاشقان آشانه خوانند

اگرچه راه وصلت مشکل افتاد

فراقت در جهان آسان نه خوانند