گنجور

 
جهان ملک خاتون

وقت رسید کان صنم حاجت ما روا کند

با من خسته دل بگو تا به کی این جفا کند

درد دل حزین من رفت برون ز حد مگر

حال من غریب را باد سحر ادا کند

درد مرا صبا بگو با بت دلپذیر من

اوست طبیب درد من درد مرا دوا کند

کام منست لعل او جان منست وصل او

از لب لعل کام من خوش بود ار روا کند

دیده ی جان نهاده ام بر در دوست حلقه وار

لطف نگار من مگر این در بسته واکند

خاک در تو مسکنم گشت چه باشد ار بتم

یک نظری ز مرحمت سوی من گدا کند

از نظری که افکند بر من خاکی از شرف

قلب من شکسته را بو که به کیمیا کند

سرو سهی چو بگذرد بر من خسته در چمن

راست بگو چه کم شود گر نظری به ما کند

نور دو دیده ام به من گر نگرد به مردمی

هست یقین که رحمتی بر من بی نوا کند

گفت نگار من شبی درد تو را دوا کنم

کام دلت دهم ز لب گفتم اگر وفا کند

روی به روی او کنم پشت به خلق عالمی

آن دل و دیده بی سبب پشت به ما چرا کند

چین دو زلف او جهان کرد شکسته دل ولی

قصد دل شکستگان هرکه کند خطا کند