گنجور

 
جهان ملک خاتون

چون عارض دلجوی بتم ماه نباشد

ور ماه بود ساکن خرگاه نباشد

از آه دل سوخته ی ما حذری کن

کان دم زنم آهی که کس آگاه نباشد

روی از من بیچاره بپوشید به تندی

بر آینه تندی بجز از آه نباشد

تا چند زنم حلقه صفت سر به در یار

گویند برو در حرمت راه نباشد

گویند چه خواهی به جهان کام دل خویش

ما را بجز از وصل تو دلخواه نباشد

من راهرو راه غم عشقم و دانی

در کوی هوس رفتن بیراه نباشد