گنجور

 
جهان ملک خاتون

نه درد عشق را پنهان توان کرد

نه صبر اندر غم هجران توان کرد

نه بر وصلش توانم شاد گشتن

نه از دست غمش افغان توان کرد

چو زلفش بس پریشانست ما را

کجا فکر سر و سامان توان کرد

چنین دردی که من دارم ز هجران

کجا درد مرا درمان توان کرد

اگر باشد امید روز وصلش

بسی دشوارها آسان توان کرد

اگر عید رخ او رو نماید

بسی جان و جهان قربان توان کرد

تو جانی و ز من دوری نگارا

صبوری راست گو از جان توان کرد