گنجور

 
جهان ملک خاتون

دلم ز غمزه ی شوخش حذر نخواهد کرد

هوای زلف وی از سر بدر نخواهد کرد

اگرچه می گذرد عمر در غمش لیکن

دل من از سر کویش سفر نخواهد کرد

ببست عهد بسی با من ضعیف نحیف

وفا به عهد همانا دگر نخواهد کرد

به جان دوست که بی روی دوست دیده ی من

نظر ز مهر به مهر و قمر نخواهد کرد

یقین ز پای درآمد دلم بنومیدی

اگر دو دست مرادم کمر نخواهد کرد

اگر تو شکّر شیرین به لطف بگشایی

دل التفات دگر بر شکر نخواهد کرد

به هیچ روی نظر بر من شکسته نکرد

مگر که دود دل ما اثر نخواهد کرد

گرش چو سگ تو برانی دو صد ره از در خویش

دل التفات به جای دگر نخواهد کرد

گرش ز ناوک دلدوز تو به هم دوزی

به غیر جان و جهان را سپر نخواهد کرد