گنجور

 
جهان ملک خاتون

درد ما را دوا نخواهد کرد

کام ما را روا نخواهد کرد

من ز روز نخست دانستم

کان ستمگر وفا نخواهد کرد

با من خسته ی ضعیف نحیف

بجز از ماجرا نخواهد کرد

مرغ جانم بگو که با همه جور

جز به کویت هوا نخواهد کرد

ای دل ار تو هزار جان بدهی

با تو غیر از جفا نخواهد کرد

بر سر جنگ و ماجراست هنوز

با تو صلح و صفا نخواهد کرد

یار بیگانه گشت تا دانی

رحم بر آشنا نخواهد کرد

ای دل خسته یار محتشمم

نظری بر گدا نخواهد کرد

صد از این جور گر کنی جانا

بر جهان، جز دعا نخواهد کرد