گنجور

 
جهان ملک خاتون

تا چند نالم من در فراقت

گشتم ز دوری بی صبر و طاقت

دل شد ز دستم جان بر لب آمد

ای نور دیده در اشتیاقت

درویش مسکین در کویت آمد

راهش ندادی اندر وثاقت

مردم نگارا تا کی خدا را

طاقت ندارم من در فراقت

گفتم غمی خور حال جهان را

تا کی دهد دست این اتّفاقت

 
sunny dark_mode