گنجور

 
جهان ملک خاتون

فریاد کان نگار سرو برگ ما نداشت

دل برد و تخم مهر رخش در جهان بکاشت

مشکل که یک زمان ز خیالم نمی رود

در دیده نقش صورت جان را مگر نگاشت

دل را مقام گشت بهشت برین دگر

تا رایت وفای تو ای دوست برفراشت

ماهی صفت طپیده به خاک درش منم

بر ما گذشت یار و در آن حالتم گذاشت

آن یار شوخ دیده ی پیمان شکن به خشم

از دیده رفت و خیل خیالش به ما گماشت

روی از جهان بتافت به دست غمش سپرد

آخر بگو که با من مسکین سر چه داشت

دل برد و رحمتی به من خسته دل نکرد

آری چه چاره چون نظری بر جهان نداشت