گنجور

 
جهان ملک خاتون

هر چند دلارام مرا مهر و وفا نیست

یک لحظه خیالش ز من خسته جدا نیست

آن یار جفاپیشه اگر ترک وفا کرد

میلش سوی یاران وفادار چرا نیست

گفتم که برد نزد دلارام پیامی

کس محرم عشّاق بجز باد صبا نیست

ای پیک سحر از من مهجور بگویش

زین بیش جفا بر من دلخسته روا نیست

بازآی که رنجور غم از درد جدایی

می سوزد و جز وصل توأش هیچ دوانیست

روزی به علی رغم بداندیش وفا کن

حیفست که با ما نظرت جز به جفا نیست

هیهات که مهر از تو توان داشت توقّع

کابین وفا قاعده ی شهر شما نیست

گفتم که غم عشق توأم مونس جانست

گفتا غم ما در خور هر بی سر و پا نیست

ای دل غم احوال جهان بیش میندیش

کاین حادثه ی چرخ در اندیشه ی ما نیست