لغتنامهابجدقرآن🔍گوگلوزنغیرفعال شود

گنجور

 
جهان ملک خاتون

این رخ دلبند تو ماه تمام منست

خال سیه کار تو دانه و دام منست

روشنی وصل تو نیست چو صبح رخت

زلف پریشان تو تیره چو شام منست

از لب جان بخش تو هست مرا زندگی

مایه ی آب حیات گفت ز جام منست

از تو جدا گشتنم گرچه به ناکام بود

لعل لب شاهدان نیک به کام منست

شهد وصالش نگر در دهن دیگریست

صبر ز هجران تو تلخ به کام منست

من دو جهان را فدا کرده ام و مشکل آن

کان بت دلخواه را ننگ ز نام منست

وز پی آن تندخو گشت بسی دل کنون

آهوی شیرافکنش شکر که رام منست

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ابن یمین

اهل هنر را کنون خطبه بنام منست

ملک سخن گستری جمله بکام منست

نقد سخن چون روان بر سر بازار فضل

چون نشود چون بر او سکه بنام منست

روز و شب من یکیست بر ره ظلمت ز نور

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه