گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

اهل هنر را کنون خطبه بنام منست

ملک سخن گستری جمله بکام منست

نقد سخن چون روان بر سر بازار فضل

چون نشود چون بر او سکه بنام منست

روز و شب من یکیست بر ره ظلمت ز نور

صبح دوم از ضمیر همدم شام منست

بر سر میدان صبر رفته بجولان منم

توسن نفس حرون سخره ورام منست

مذهب حق دارم و ملت خیرالبشر

در بدو نیک جهان عقل امام منست

رغبت باغ کسم نیست و گر هست ارم

روضه اخلاق نیک دار سلام منست

منت رضوان چرا از پی کوثر کشم

جوی می و انگبین جرعه جام منست

بر در هر سفله ئی پیش نباشم بپای

صدر هنر پروری چونکه مقام منست

چند چو کرکس توان در پی مردار بود

باز سفید فلک صید حمام منست

چونکه ز دو نان دهر نیست دو نانم طمع

غره شوالشان ماه صیام منست

طفل نیم چون خورم شیر ز پستان آز

مادر طبع مرا وقت فطام منست

گر چه چو یوسف شدم بسته بزندان غم

گرد جهان چون مسیح صیت کلام منست

هر سخن پاک را کاهل خرد پخته اند

اینهمه بگذاشتیم آنهمه خام منست

کیست که گوید زمن پیش بزرگان فضل

کابن یمین کاینسخن گفت بنام منست

کز پی صید هنر دانه دل ریختم

مرغ فضایل از آن بسته دام منست