گنجور

 
جهان ملک خاتون

رخ زیباش مهتابی تمامست

دو زلفش را به رخ تابی تمامست

دو چشم سرخوشش مستست و مخمور

به سرمستی ورا خوابی تمامست

دل مسکین ما را در ره عشق

به جان تو که اسبابی تمامست

بسی بابست اندر عشق بازی

به وصل تو مرا بابی تمامست

دلم عاشق بدو، مهرش به سر بار

گل نم دیده را آبی تمامست

غریق ورطه ی دریای هجران

کجا یابد که پایابی تمامست

نیاز من به کویش هست بسیار

خم ابروش محرابی تمامست