گنجور

 
جهان ملک خاتون

صبرم از روی تو ای دلبر فتّان تلخست

درد دوری تو ای دوست چو درمان تلخست

لب لعل تو چه گویم چو شکر شیرینست

طعم ایام فراق رخت ای جان تلخست

دست امّید دلم چون به گریبان نرسید

چکنم باز رها کردن دامان تلخست

ندهم پند حکیم از سر دانش زیراک

نشنوم پند تو در بند بتان کان تلخست

سخن راست بگو خواجه بدار از ما دست

راست گفتن چو تو دانی بر نادان تلخست

ای عزیزان چه کنم پیش جهان چون حنظل

صحبت ناخوش اغیار گرانجان تلخست

نوش داروی وصالش چو ندیدم ای دل

هیچ دانی که شراب شب هجران تلخست