گنجور

 
جهان ملک خاتون

بربود از من دل دل ربائی

جز وصل او نیست دل را دوایی

درد دل من از جور یارست

سر بکند هم روزی ز جایی

دیدم رخش را دانم که روزی

از دیده آید بر من بلایی

تشبیه کردم گل را به رویش

دیدم ندارد چندان بقایی

کشتی نگارا بیچارگان را

واجب نباشد بی خون بهایی

ای دل بیا تا با هم بگوییم

درد دل خود از بی وفایی

تو پادشاهی لیکن نباشد

اندر جهانت چون من گدایی

 
sunny dark_mode