گنجور

 
جهان ملک خاتون

ای دلستان چرا دل ما را نمی دهی

دل را به شست زلف سیه جا نمی دهی

کردی به زلف و خال مرا خان و مان سیاه

از آن علاج ماده سودا نمی دهی

آخر ز روی لطف چرا ای طبیب من

کشتی مرا به درد و مداوا نمی دهی

کام دل حزین من آسان بود تو را

مشکل در آنکه کام دل ما نمی دهی

نی آنکه دستگاه نداری به وصل من

داری ولی مراد به عمدا نمی دهی

دل را به چشم شوخ تو دادم شبی نهان

بردی دلم به چیرگی و وا نمی دهی

ای گل شکفته ای تو به بستان حسن و ناز

از رخ مراد بلبل شیدا نمی دهی

دادی زکات حسن و جوانی به هرکسی

ای پادشاه حسن گدا را نمی دهی

کردی جهان خراب وز لب کام این جهان

گفتی دهم به زودی و گویا نمی دهی