گنجور

 
جهان ملک خاتون

دلا تا کی چنین دیوانه باشی

ز خویش و آشنا بیگانه باشی

به پیش شمع روی ماهرویان

در آتش زار چون پروانه باشی

زده در زلف خوبان روز و شب چنگ

به صد دست امل چون شانه باشی

میان ورطه غرقاب هجران

به جست و جوی آن دردانه باشی

بهار و گل رسید ای دل تو تا کی

چنین محزون درین کاشانه باشی

برون رو آخر ای غم از دل من

نگنجی چند در ویرانه باشی

چو افسون تو در وی درنگیرد

چرا اندر پی افسانه باشی

 
sunny dark_mode