گنجور

 
جهان ملک خاتون

دلا تو تا به غم عشق در جهان باشی

میان خلق جهان بی سخن چو جان باشی

چو نرگسم شده بیمار تا به کی با ما

چو سوسن ای بت مهروی ده زبان باشی

اگر ز نسل بنی آدمی بگو آخر

چرا ز دیده ی ما چون پری نهان باشی

ز حد گذشت مرا شرح حال عشق ای دل

قلم صفت تو ز غم چند سر دوان باشی

نگار خوش به سر ناز بالش امید

به خواب خوش تو چرا سر بر آستان باشی

فراغتیست تو را از جهان بگو تا چند

مدام بر سر بازار داستان باشی

هزار جان به فدایت کنم من از سر شوق

میان باغ دل من تو چون روان باشی