گنجور

 
جهان ملک خاتون

دلم دیده به رویی خوب بستست

ز جستجوی هرکس باز رستست

چو زلف سرکشت آشفته حالیست

چو لعل می پرستت می پرستست

سر زلف سیاهت را وطن ساخت

جزاک الله به نامی نیک جستست

دو زلف تو پریشان حال چون من

مدامت نرگس مخمور مستست

رخت بنمای تا روشن شود چشم

که دیدار رخت بر ما خجستست

به سان بندگان بس سرو آزاد

به خاک راه از آن بالا نشستست

همیشه جامه ی مهرت نگارا

به بالای دل ما نیک چستست

دل سنگین من در آرزویت

پریشان حال و سرگردان و خستست

به باغ جان بسی سرو سمن بوی

که پیش قامت رعناش پستست

گل رویش به دست دیگران است

دل و جان جهان از خار خستست

 
sunny dark_mode