گنجور

 
جهان ملک خاتون

ای نور دیده یک شبی ما را ز وصلت شاد کن

وز بند روز هجر خود یکدم مرا آزاد کن

کاشانهٔ جان من غمگین خرابست از غمت

بازآ به عدل وصل خود کلّ جهان آباد کن

دل بردی از دستم ولی افکندی اش در پای غم

آخر که گفتت دلبرا با ما همه بیداد کن

یکدم فراموشم نه ای از دل که دل خود جای تست

آنگه که بشکیبد دمی آخر ز لطفش یاد کن

گر خانه ی عشق رخش معمور می خواهی دلا

دل بر جفای او بنه پابستش از بنیاد کن

تا کی کشی ای دل جفا از جور یار بی وفا

از غایت بیداد او رو در جهان فریاد کن

از دست جورت خون دل از دیده می بارم مدام

گر نیست رحمی بر منت بر اشک مردم زاد کن

 
نسک‌بان: جستجو در متن سی‌هزار کتاب فارسی
sunny dark_mode