گنجور

 
جهان ملک خاتون

مکن تو روی چو خورشید خود ز ما پنهان

که نیست بر دل سرگشته ام جفا پنهان

به جان رسید دل از درد دوریت یارا

مکن به درد دل خسته ام دوا پنهان

بیا به غور دل خسته ام برس روزی

که درد عشق نمی دارم از شما پنهان

مگر که درد دلم پیش تو صبا گوید

چو نیست راز دل خلق از صبا پنهان

اگر گنه ز من و گر خطا بود از تو

بیا که می نتوان داشت ماجرا پنهان

مکن تو تکیه به سالوس و زرق تا دانی

که نیست در دو جهان هیچ از خدا پنهان

به غور حال تو بیگانه واقفست و کنون

همی کنی غم دل را به آشنا پنهان

 
sunny dark_mode