گنجور

 
جهان ملک خاتون

مرا ز دیده و دل دور کرد یار چرا

ز دست داد مرا زود آن نگار چرا

به اختیار نبودم جدایی از بر دوست

ز ما کناره گزید او به اختیار چرا

مرا ز چشم عنایت فکنده یکباره

نگار مهوش من همچو روزگار چرا

درون کنج دلم سرّ او نهانی بود

میان خلق جهان کرد آشکار چرا

غمش که بر دل من همچو کوه الوندست

نداشت غم ز من خسته روزگار چرا

نظر به حال جهانی نکرده کُشتی باز

مرا به شیوه ی آن چشم پر خمار چرا

به رنگ و بوی تو عالم گرفته آشوبی

نصیب ما ز گلستان شدست خار چرا

 
sunny dark_mode