گنجور

غزل شمارهٔ ۹۸

 
هلالی جغتایی
هلالی جغتایی » غزلیات
 

گر ز رخسار تو یک لمعه بدریا افتد

آب آتش شود و شعله بصحرا افتد

بسکه از قد تو نالیم بآواز بلند

هر نفس غلغله در عالم بالا افتد

روز وصلست، هم امروز فدای تو شوم

کار امروز نشاید که بفردا افتد

دارم امید که: چون تیغ کشی دردم قتل

هر کجا پای تو باشد سرم آنجا افتد

رفتی از خانه ببازار بصد عشوه و ناز

آه ازین ناز! درین شهر چه غوغا افتد؟

آنکه انداخت درین آتش سوزان ما را

دل ما بود، که آتش بدل ما افتد؟

دل مدهوش هلالی، که ز پا افتادست

کاش در جلوه گه آن بت رعنا افتد



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد تصاویر مرتبط