گنجور

غزل شمارهٔ ۳۹۸

 
هلالی جغتایی
هلالی جغتایی » غزلیات
 

بس که جانها همه شد صرف تو جانان کسی

جان اگر نیست و گر هست تویی جان کسی

بر سر بنده ستمهای تو از حد بگذشت

شرمسارم ز کرمهای تو سلطان کسی

چاک شد جیب من، ای هجر، ز دست ستمت

نرسد دست تو، یارب، بگریبان کسی

حال شبهای مرا بی خبری کی داند؟

که شبی روز نکردست بهجران کسی

گر جدا ماندم از آن ماه ملامت مکنید

چه کنم؟ چرخ فلک نیست بفرمان کسی

هوسم هست که: دامان تو گیرم، لیکن

بی کسان را نرسد دست بدامان کسی

از فغانهای هلالی خبری نیست ترا

وه! که هرگز نکنی گوش بافغان کسی



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد تصاویر مرتبط