گنجور

 
هلالی جغتایی
 

آن سایه نیست، دایم دنبال او فتاده

چون من سیاه بختی سر در پیش نهاده

هر دم ز جور خوبان در حیرتم که: ایزد

آنرا که داده حسنی، مهری چرا نداده؟

با جمع عشقبازان تنها مرا چه نسبت؟

آن جمله کمتر از من، من از همه زیاده

تا نام من برآید در حلقه سگانت

طوق سگ تو بادا، در گردنم قلاده

گر میل باده داری، ای ترک مست، با من

در دست هر چه دارم، بادا فدای باده

چشمان خود برویم از مرحمت گشادی

درهای رحمت تست بر روی من گشاده

یا سر نهد بپایت، یا جان دهد هلالی

اینک ز سر گذشته، منت بجان نهاده