گنجور

غزل شمارهٔ ۳۲۲

 
هلالی جغتایی
هلالی جغتایی » غزلیات
 

مردم از درد و نگفتی: دردمند ماست این

دردمندان را نمی پرسی، چه استغناست این؟

سایه بالای آن سرو از سر من کم مباد!

زانکه بر من رحمتی از عالم بالاست این

خواستم کان سرو روزی در کنار آید، ولی

با کجی های فلک هرگز نیاید راست این

جای دل در سینه بود و جای تیرت در دلم

آن ز جا رفتست؟ اما هم چنان برجاست این

اشک گلگون مرا بر چهره هر کس دید گفت:

کز غم گل چهره ای آشفته و شیداست این

گفتمش: فرداست با من وعده وصل تو، گفت:

دل بفردای قیامت نه، که آن فرداست این

بر سر کویش، هلالی، درد عشق خویش را

بیش ازین پنهان مکن، کز چهره ات پیداست این

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام