گنجور

غزل شمارهٔ ۲۷۴

 
هلالی جغتایی
هلالی جغتایی » غزلیات
 

من سگ یارم و آن نیست که بیگانه شوم

لیک می ترسم از آن روز که دیوانه شوم

ای فلک، شمع شب افروز مرا سوی من آر

تا بگرد سر او گردم و پروانه شوم

من همان روز که افسون تو دیدم گفتم

که: ببیداری شبهای غم افسانه شوم

از در خانقه و مدرسه کارم نگشود

بعد ازین خاک نشین در می خانه شوم

در سرم هست که: چون خاک شود قالب من

بهوای لب میگون تو پیمانه شوم

نرگس مست ترا خواب صبوح این همه چیست؟

خیز، تا کشته آن نرگس مستانه شوم

بی مه خویش، هلالی، چه کنم عالم را؟

گنج چون نیست، چرا ساکن ویرانه شوم؟



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

شکرستان