گنجور

 
هلالی جغتایی

پیش از روزی، که خاک قالبم گل ساختند

بهر سلطان خیالت کشور دل ساختند

صد هزاران آفرین بر کلک نقاشان صنع

کز گل و آب این چنین شکل و شمایل ساختند

خوبرویان را جفا دادند و استغنا و ناز

بر گرفتاران، بغایت، کار مشکل ساختند

کار ما این بود کز خوبان نگه داریم دل

عاقبت ما را ز کار خویش غافل ساختند

آه! ازین حسرت که: هر جا خواستم بینم رخش

پیش چشم من هزاران پرده حایل ساختند

هر کجا رفتند خوبان، به شد از باغ بهشت

خاصه آن جایی که روزی چند منزل ساختند

می تپم، نی مرده و نی زنده، بر خاک درش

همچو آن مرغی، که او را نیم بسمل ساختند

منظر عیش هلالی از فلک بگذشته بود

خیل اندوه تو با خاکش مقابل ساختند