گنجور

غزل شمارهٔ ۱۲۱

 
هلالی جغتایی
هلالی جغتایی » غزلیات
 

از حال و دل و دیده مپرسید که چون شد؟

خون شد دل و از رهگذر دیده برون شد

ما بی خبران، چون خبر از خویش نداریم

حال دل آواره چه دانیم که چون شد؟

دل خون شد و از دست هنوزش نگذاری

بگذار، خدا را، که دل از دست تو خون شد

تا باد صبا در شکن زلف تو ره یافت

بهر دل ما سلسله جنبان جنون شد

کردیم بامید وفا صبر، ولیکن

هر چند که کردیم جفای تو فزون شد

هر قصر امیدی، که برافراخته بودیم

از سیل فراق تو بیک بار نگون شد

در عشق تو گویند: بشد کار هلالی

کاری که مراد دل او بود کنون شد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام