گنجور

 
جامی

تا دامن آن تازه گل از دست برون شد

چون غنچه دلم ته به ته آغشته به خون شد

گفتم نکنم میل جوانان چو شوم پیر

فریاد که چون پیر شدم حرص فزون شد

بگشاد صبا تاری ازان جعد مسلسل

صد خسته جگر بسته زنجیر جنون شد

از بس که مرا سوخت خط غالیه بویت

از دود دلم روی هوا غالیه گون شد

صد بار شد از عشق توام حال دگرگون

یک بار نگفتی که فلان حال تو چون شد

جان سوخت غم عشق توام شاد مبادا

آن کس که بدین ورطه مرا راهنمون شد

مرغ دل جامی که کسی را نشدی رام

در دام سر زلف تو افتاد و زبون شد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
خاقانی

از مرگ براهیم که علامهٔ دین بود

دردا که علامات کرامات نگون شد

تا تختهٔ خاک است حصارش فضلا را

سر تختهٔ خاک آمد و دل خانهٔ خون شد

گویند که سلطان مهین بر در گنجه است

[...]

هلالی جغتایی

از حال و دل و دیده مپرسید که چون شد؟

خون شد دل و از رهگذر دیده برون شد

ما بی خبران، چون خبر از خویش نداریم

حال دل آواره چه دانیم که چون شد؟

دل خون شد و از دست هنوزش نگذاری

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از هلالی جغتایی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه