تا دامن آن تازه گل از دست برون شد
چون غنچه دلم ته به ته آغشته به خون شد
گفتم نکنم میل جوانان چو شوم پیر
فریاد که چون پیر شدم حرص فزون شد
بگشاد صبا تاری ازان جعد مسلسل
صد خسته جگر بسته زنجیر جنون شد
از بس که مرا سوخت خط غالیه بویت
از دود دلم روی هوا غالیه گون شد
صد بار شد از عشق توام حال دگرگون
یک بار نگفتی که فلان حال تو چون شد
جان سوخت غم عشق توام شاد مبادا
آن کس که بدین ورطه مرا راهنمون شد
مرغ دل جامی که کسی را نشدی رام
در دام سر زلف تو افتاد و زبون شد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به بیان عواطف و احساسات عمیق نویسنده نسبت به عشق و جدایی میپردازد. او از حالتی از درد و رنج سخن میگوید که به دنبال دوری از محبوبش به وجود آمده است. در ابتدا، با اشاره به از دست دادن گل و تأثیر آن بر دلش، نشان میدهد که چگونه عشق او را تحت تأثیر قرار داده و به او آسیب رسانده است. همچنین، با اشاره به پیری و افزایش حرص به عشق، احساس ناامیدی و زوال را تجربه میکند. در ادامه، از زخمهای ناشی از عشق و همچنین تغییرات احساسیاش سخن میگوید. در نهایت، او از گرفتار شدن و وابستگی به محبوبش سخن میگوید و نشان میدهد که عشقش او را به جایی رسانده که در دام گرفتار شده است.
هوش مصنوعی: هنگامی که دامن آن گل تازه از دست رفت، دل من مانند یک غنچه به حالت غم و اندوه عمیق مبتلا شد و احساس درد و خونریزی کرد.
هوش مصنوعی: گفتم وقتی که پیر شوم، دیگر نخواهم خواست که مانند جوانان تمایل داشته باشم. اما وقتی پیر شدم، متوجه شدم که دلخواهم بیشتر از قبل شده است.
هوش مصنوعی: نسیم صبحگاهی رشتهای از موهای زیبای محبوب را باز کرد، و این کار باعث شد که صدها دل شکسته و مجنون در زنجیر عشق قرار بگیرند.
هوش مصنوعی: به خاطر بوی غلیظ و دلنشین تو، آتش عشق و اشتیاق در دلم شعلهور شده و آنقدر دلم در وضعیت هیجان و غلغل است که مانند بخاری که به فضا میپرد، به هوا میرود.
هوش مصنوعی: من بارها به خاطر عشق تو وضعیت خود را تغییر دادهام، اما تو هرگز نپرسیدی که حال من چطور شده است.
هوش مصنوعی: دل من از عشق تو داغدار است و نباید خوشحال باشد آن کسی که مرا به این دنیای درد و رنج راهنمایی کرد.
هوش مصنوعی: پرندهی دل من، که هیچکس نتوانسته بود او را تسلیم کند، در دام زلف تو گرفتار شد و زبون و درآمد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
از مرگ براهیم که علامهٔ دین بود
دردا که علامات کرامات نگون شد
تا تختهٔ خاک است حصارش فضلا را
سر تختهٔ خاک آمد و دل خانهٔ خون شد
گویند که سلطان مهین بر در گنجه است
[...]
از حال و دل و دیده مپرسید که چون شد؟
خون شد دل و از رهگذر دیده برون شد
ما بی خبران، چون خبر از خویش نداریم
حال دل آواره چه دانیم که چون شد؟
دل خون شد و از دست هنوزش نگذاری
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.