گنجور

غزل شمارهٔ ۱۰۸

 
هلالی جغتایی
هلالی جغتایی » غزلیات
 

بناز می رود و سوی کس نمی نگرد

هزار آه کشم، یک نفس نمی نگرد

گهی بپس روم و گه سر رهش گیرم

ولی چه فایده؟ چون پیش و پس نمی نگرد

چو غمزه اش ره دین زد چه سود ناله جان؟

که راهزن بفغان جرس نمی نگرد

کسی که در هوس روی ماه رخساریست

در آفتاب ز روی هوس نمی نگرد

دلم بسینه صد چاک مشکل آید باز

که مرغ رفته بسوی قفس نمی نگرد

خطاست پیش رخش سوی نو خطان دیدن

کسی بموسم گل خار و خس نمی نگرد

گذشت و سوی هلالی ندید و رحم نکرد

چه طالعست که هرگز بکس نمی نگرد؟

🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 حذف شماره‌ها | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.