گنجور

 
حزین لاهیجی
 

دریاب حزین، که در چه کاری

روی دل خویش با که داری

چل سال ز عمر بی وفا رفت

تن ماند ز جنبش و قوا رفت

بگذشت بهار زندگانی

برخاست نسیم مهرگانی

افسرد، گل نشاط در سر

زین شاخ نه برگ ماند و نه بر

قد، روی نهاده در خمیدن

تنگ آمده گوش از شنیدن

نور نظرت غبارناک است

چشم تو، چو دام زیر خاک است

از موی تو گشته تیرگی دور

بر مشک نشسته، گرد کافور

شب رفت، بس است آرمیدن

هین نیر شیب در دمیدن

بردار سری ز خواب غفلت

بگذار ز کف شراب غفلت

جنبید ز جای مرغ و ماهی

برخیز ز خواب صبحگاهی

خوابت، طرّار چشم بندی ست

در پیش گریوه بلندی ست

مگذار که بینشت رباید

بشتاب که ره به منزل آید

برخیز که عمر رفت در خواب

این یک نفسی که مانده دریاب

بگذار حدیث و لب فروبند

خاموش نشین، فسانه تا چند؟

آخر نه درای کاروانی

تا کی چو درای در فغانی؟

طنبور تنت گسسته تار است

مضراب، به دست رعشه دار است

نی در رگ ترهات بشکن

بفکن قلم و دوات بشکن

بنشین و به اشک عذرخواهی

از چهره ى جان بشو سیاهی

غافل منشین گرت بود هش

دیویست زمانه آدمی کش

دم را به شمردگی برآور

عمر تو دمیست، خوش سرآور

بر عرش زدی لوای خامه

زین نامهٔ عنبرین شمامه

با کلک تو جان جاودانی ست

سرچشمهٔ آب زندگانیست

ماهی پیکر تپد بر آذر

در خاک ز حسرتش سکندر

چون خضر، خجسته طالعی کو؟

تا تر سازد لبی ازین جو

در قصر سخن نبود رونق

رونق ز تو یافت، این خُوَرنَق

پیچیده به چرخ، بانگ کوست

ناهید دهد به خامه، بوست

بر نقد سخن، ز خوش نوایی

زد کلک تو سکّهٔ روایی

با زر چه کند حسود حامل

کاسد نشود عیار کامل

نازم این نقد موهبی را

کاشکسته درست مغربی را

بادا به فلک چو مهر تابان

پیوسته، جهان فروز و رخشان

از اوج شرف، مباد افولش

بخشد دل مقبلان قبولش