گنجور

برای پیشنهاد تصاویر مرتبط با اشعار لازم است ابتدا با نام کاربری خود وارد گنجور شوید.

ورود به گنجور

 
حزین لاهیجی
 

کنون یاد می آیدم آن زمان

که شوق آتش افروز شد در نهان

مرا کرد، درد طلب بی قرار

جهان هفت خوان و دل اسفندیار

جگر العطش زن، ز تاب و تبم

نه آرام روز و نه خواب شبم

ز پیس نقاهت به خشکی اسیر

ولی بود مژگانم ابر مطیر

جمودی مذاق من از زهد داشت

که آتش به هر خشک و تر می گماشت

پراکنده خاطر، دویدم بسی

شده عقده را سائل از هر کسی

ز دانای هر کیش پرسیدمی

سخنها،کم و بیش سنجیدمی

نه ره ماند نادیده نه رهگرای

نه دِه ماند پوشیده، نه دهخدای

به جایی شبانگاه و جایی صبوح

مگر از دری پیشم آید فتوح

به هر مرز و بومی کشیدم سری

و لیکن ندیدم گشاد از دری

به هر در بسی رفته و آمده

نه مسجد دگر ماند و نه میکده

گهی بر در کعبه، گَه درکنشت

طلبکاری البته جایی نهشت

کشیدم ز هر باده ته جرعه ای

ز هر در به دولت زدم قرعه ای

به هم بر، بسی لوح و دفتر زدم

فکندم ورق، دست بر سر زدم

به خلوت نشستم خمش سالیان

زدم هایهو با طرب حالیان

به هرگام، پا می کشیدم زگل

نمی یافت کامی که می خواست دل

به سختی ز مقصد چو رویم نتافت

فتوحی دل از بخت فیروز یافت

یکی پیر ترسا مرا در عراق

دو روزی شد از دوستی هم وثاق

چو از شوق، آشفته حالم بدید

حدیث طلبکاریم را شنید

به گوشم شبی گفت، رهبان دیر

تعصب رهاکن که الصلح خیر

ازین نکته قفل از دلم برگشاد

به رخ عالم فیض را درگشاد

به فکرت چو کردم درین نکته غور

رسیدم به عدل و گذشتم ز جور

سخن بس دقیق است و معنی بلند

مگر پی برد عارف هوشمند