گنجور

بخش ۱۴ - حکایت

 
حزین لاهیجی
حزین لاهیجی » مثنویات » صفیر دل
 

سیه دل امیری، شبی خفت مست

سحر بر سرش سقف ایوان نشست

به کیفر کمر بست استیزه اش

نیامد برون استخوان ریزه اش

فقیری در آن شب به صحرا بخفت

چو شد روز، آن ماجرا دید و گفت

برین بنده فرض است چندین سپاس

که ایوان چرخ است محکم اساس

ز ویرانی ایمن بود پایه اش

فراغت توان خفت در سایهاش

نیرزد به این رنج قصر بلند

شبی نیم راحت، سحرگه گزند

ندارم تمنای ایوان و کاخ

نیم تنگدل، از زمین فراخ

که باران و خورشید پرتوفکن

نه چون خشت و سنگ است پیکر شکن



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.