گنجور

 
حزین لاهیجی
 

رگ در تنم ز شورش سودا گسیخته

پیوند من ز جان شکیبا گسیخته

یارای عقل نیست عنان داریم دگر

زنجیر من بهار به صحرا گسیخته

الفت کم و غرور فراوان و عهد سست

سررشتهٔ امید ز صد جا گسیخته

اشک روان به بوم و برم تا چها کند

سیلی چنین عنان مدارا گسیخته

تا چند ساز ناله به کوه و کمر کنم

از زخمه ناخنم رگ خارا گسیخته

طالع نگر گه با همه صدق و صفای دل

الفت میانهٔ من و مینا گسیخته

در خاکمال عرصهٔ دنیا، دلم حزین

ماند به قطره ای که ز دریا گسیخته