گنجور

 
حزین لاهیجی
 

گلگونهٔ بهار است خوناب دیدهٔ من

گل در خزان ندارد رنگ پریدهٔ من

حیرتگه نگاهم، آیینه دار لیلی ست

مجنون وادی اوست هوش رمیدهٔ من

عشق تو خرمی داد، گلگشت خاطرم را

سرو چمن طراز است، آه کشیدهٔ من

پرواز ناتوانی، غیر از تپیدنی نیست

دام و قفس نخواهد بال بریده ی من

تو در جفا حریصی، من در وفا تمامم

زیبد به دامن تو، خون چکیدهٔ من

نومیدی است پایان، شام غم حزین را

از دیدهٔ سفید است، صبح دمیدهٔ من