گنجور

 
حزین لاهیجی
 

ما خضر دل به چشمه پیکان فروختیم

ارزان به تیغ غمزه رگ جان فروختیم

رنج تو بود راحت ما دل فتادگان

ای زهد، مژده باد که ایمان فروختیم

دادیم گرد هستی خود را به سیل اشک

ویرانه ای که بود به طوفان فروختیم

کالای زشت نیست پسند مبصّران

آگاهی ای که بود به نسیان فروختیم

چیزی که داشت سعی تهیدست در بساط

پای شکسته بود به دامان فروختیم

آبادی خرابه دنیا که می کند؟

این عشوه خانه را به بخیلان فروختیم

مرهم بهای مهر طبیبان که می دهد؟

ناسور داغ را به نمکدان فروختیم

بردیم نقد حسرت و دادیم دل به تو

خاطر گران مدار که ارزان فروختیم

غفلت علاج تفرقهٔ روزگار بود

مژگان اگر به خواب پریشان فروختیم

گرید به حال سینهٔ ناپخته، کار دل

ما این تنور سرد به طوفان فروختیم

کاسد شدهست در همه بازار جنس ناز

از بس که دین به گبر و مسلمان فروختیم

اندوه روزگار، سویدای دل گرفت

آخر به دیو خاتم فرمان فروختیم

عزت که بود موهبت کبریا حزین

مشکل به دست آمد و آسان فروختیم