گنجور

 
حزین لاهیجی
 

چشم تو را ز جور، پشیمان نیافتم

این کافر فرنگ مسلمان نیافتم

با آنکه خون هر دو جهان را به خاک ریخت

تیغ کرشمهٔ تو پشیمان نیافتم

از هر طرف که دیده گشودم گشاده بود

جایی به فیض کلبهٔ ویران نیافتم

رفتم که از شکنجه گردون برون روم

راهی بغیر چاک گریبان نیافتم

مورم سری به غمکدهٔ خاک می کشد

آسایشی به ملک سلیمان نیافتم

چون لاله غیر داغ مرا درکنار نیست

هرگز گل امید به دامان نیافتم

شاید دری ز غیب گشاید جنون عشق

فیضی ز فضل حکمت یونان نیافتم

نبود عجب اگر نفکندم به راه تو

این سر سزای آن خم چوگان نیافتم

امشب که تیر آه حزین در جگر شکست

ناقوس دیر و بتکده نالان نیافتم