گنجور

 
حزین لاهیجی

از بس غبار حسرت دیدار داشتم

چشمی به رنگ رخنهٔ دیوار داشتم

آتش زدند مغبچگانش به میکده

یک خرقه وار، رشتهٔ زنّار داشتم

شاید غرور سبحه ام از دل برون رود

ساغر به دست، بر سر بازار داشتم

از حیرت جمال تو ای برق خانه سوز

آیینه وار، پشت به دیوار داشتم

هرگز برون ز چاه نمی آمدم حزین

گر من خبر ز ناز خریدار داشتم