گنجور

 
حزین لاهیجی
 

لعل تو مسیحا شد، بیمار چرا باشم؟

با نرگس مست تو هشیار چرا باشم؟

من کافر زنّاری، زلف تو به دلداری

سر رشته به دستم داد بیکار چرا باشم؟

آمیخته شمع وگل با بلبل و پروانه

تنها من دیوانه بی یار چرا باشم؟

مستانه خرامیدی، مستی ره هوشم زد

در خواب تو را دیدم، بیدار چرا باشم؟

عشق آمد و خونم ریخت، سرسبز نگردم چون؟

غم مرهم دلها شد افگار چرا باشم؟

زد جان حزین من، چون جام نگاهت را

تقوی به چه کار آید، هشیار چرا باشم؟