گنجور

 
حزین لاهیجی
 

چو بر سر زند شاخ، مستانه گل

کند از لب توبه، پیمانه گل

گریزانده، دی را به کوه وکمر

دهد عرض لشکر، دلیرانه گل

سوار است بر اسب چوبین شاخ

بود گرم بازیّ طفلانه گل

چمن مجلس میگساران بود

صراحی بود غنچه، پیمانه گل

اگر بشکفد خاطرم دور نیست

شکفته ست چون روی جانانه گل

جنون چاک زد خرقهٔ خاک را

بهاران کند شور دیوانه گل

خم غنچه لبریز از شبنم است

گشوده ست دیوان میخانه گل

سر شمع را در بهار و خزان

نباشد به از بال پروانه گل

حزین چند سوسن زبانی کنی؟

ندارد سر و برگ افسانه گل