گنجور

 
حزین لاهیجی

چو شمع، انجمن افروز کفر و ایمان باش

به مدعای دل کافر و مسلمان باش

سری به جیب تفکر چو غنچه، گاه بکش

به دست غم نفسی زینت گریبان باش

میار همچو سپر، چین به ابروی مردی

به زیر تیغ بلا همچو زخم خندان باش

به رنگ چرخ گرت صد هزار دیده دهند

به روز خویش چو ابر بهار گریان باش

به تنگنای خرد پای بست نتوان بود

چو عشق، خانه برانداز کفر و ایمان باش

حزین به نرگس شهلا مکن نظر بازی

خراب شیوهٔ آن چشم نامسلمان باش

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
حافظ

اگر رفیقِ شفیقی درست پیمان باش

حریفِ خانه و گرمابه و گلستان باش

شِکَنجِ زلفِ پریشان به دستِ باد مده

مگو که خاطرِ عُشّاق، گو پریشان باش

گَرَت هواست که با خِضْر همنشین باشی

[...]

صائب تبریزی

ز خارزار تعلق ، کشیده دامان باش

به هر چه می کشدت دل ،ازان گریزان باش

قد نهال خم از بار منت ثمرست

ثمر قبول مکن سرو این گلستان باش

درین دو هفته که چون گل درین گلستانی

[...]

سلیم تهرانی

چو گل که گفت درین باغ شاد و خندان باش

به حال خویش چو تاک بریده گریان باش

درین چمن که زند برق فتنه تیغ به ابر

تمام سر شو و چون غنچه در گریبان باش

نکرد فایده ای از تلاش ساحل، موج

[...]

واعظ قزوینی

چو ابر بر سرمردم تمام احسان باش

معاش خلق جهان را تو میر سامان باش

چو گوهر، از گره کار هیچکس مگذر

بحل آن، همه استادگی چو دندان باش

مخور ز سنگدلی، چون نمک بهر دل ریش

[...]

سیدای نسفی

دلا ز بزم حریفان چو غنچه پنهان باش

بپوش دیده و دور از شکست دوران باش

برو ز گلشن و در گوشه بیابان باش

ز خارزار تعلق کشیده دامان باش

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه