گنجور

 
حزین لاهیجی
 

برقع طرف نگردد، با آتشین عذارش

چون شمع می توان دید، در پرده آشکارش

با صد جهان شکایت، زخم دلم دهان بست

یارب چه نکته سنجد، چشم کرشمه بارش؟

سامان طرفه ای داد، عشق تو چشم ما را

در کف عنان دریا، در آستین بهارش

شد از تپانچه نیلی رخسار یوسف ما

دیگر طمع چه باشد، ز اخوان روزگارش؟

گیرم که لب نبندم، پیش که می توان گفت

کآتش به سینه دارم، از لعل آبدارش؟

چشم گرسنه مستش، از خون نمی شود سیر

تیغ سیاه تا بست، مژگان سرمه دارش

عمریست بسمل ما در خاک و خون تپان است

باشدکه بر سر آید، آن نازنین سوارش

داغ تو را ز عزّت مانند لاله و گل

از دست هم ربایند دلهای بیقرارش

از سوز دل حزینت از بس گریست چون شمع

آتش به عالمی زد مژگان اشکبارش