گنجور

 
حزین لاهیجی
 

گر دل سر شکایت دیرینه واکند

بیگانگی چه ها به تو دیر آشنا کند

در راه انتظار تپد گر چنین دلم

نازت به وعده ای که ندادی وفا کند

نازم به دور باش نگاهت که روز وصل

نگذاشت بوالهوس، هوس مدّعا کند

این ناز و کبریا که ز خوی تو دیده ام

ترسم کمند آه مرا نارسا کند

رشکم چنان زند ره یک شهر بوالهوس

حکم غرور نازت اگر خودنما کند

گیرم که زیر لب شکنم بی تو ناله را

هر موی من به زخمهٔ غم صد نوا کند

خوش وقت عاشقی که فتد بی زبان حزین

با یار، مجلس از نگه آشنا کند