گنجور

 
حزین لاهیجی
 

مرا مجال سخن، بادهٔ زلال دهد

که شیشه ره به پریخانهٔ خیال دهد

فسرده از سخن سرد خود ستایانم

سرود مطرب کج نغمه، گوشمال دهد

به غیر جذبهٔ خاطر که خضر این وادی ست

به بحر، قطرهٔ ما را که اتصال دهد؟

به حشر نامهٔ اعمال مجرمی ست سفید

که شستشو به عرقهای انفعال دهد

صدف به ابر چرا تهمت سخا بندد؟

ز گوهری که به سعی کف سؤال دهد

شمیم عشق بود تا به حشر خاک مرا

که بوی باده دیرینه ی سفال دهد

حزین به دولت سودای خال و خط کسی ست

که عنبرین قلمت نافه ی غزال دهد