گنجور

 
حزین لاهیجی
 

تن دیده اند از من و جانم ندیده اند

نامم شنیده اند و نشانم ندیده اند

آنها که آورند سبک در نظر مرا

بیچارگان، به کوی مغانم ندیده اند

قومی که سرکشند ز نخوت بر آسمان

بر آستان میکده شانم ندیده اند

ز آوارگان دهر شمارندم ابلهان

در لامکان قدس مکانم ندیده اند

جمعی که شک به شان سلیمانیم کنند

زیر نگین، زمین و زمانم ندیده اند

لب تشنگان بادیهٔ شوق سلسبیل

آب حیات شعر روانم ندیده اند

تنها زنند لاف به میدان گفتگو

آنان که ذوالفقار زبانم ندیده اند

گر مانده اند در صف دعوی، گران رکاب

چالاکیی ز دست و عنانم ندیده اند

پوشیده است دیدهٔ نادیدگان حزین

عنقای مغربم که نشانم ندیده اند