گنجور

 
حزین لاهیجی
 

الهی به قربان سرگشتگانت

سرم خاک پای خراباتیانت

دل غچه تنگ از لب لاله رنگت

گل، آتش به جان ا ازا رخ ارغوانت

قضا تیغی از غمزهٔ جان شکارت

قدر تیری از ابروی شخ کمانت

جبین جهان بر زمین نیازت

سر سروران خاک سرو روانت

به هم بر زدم بی تو دیر و حرم را

ندانم کجایی که جویم نشانت

ز سرگشتگانت، زمین نقش پایی

فلک گرد واماندهٔ کاروانت

شب قدر باشد دل عاشقان را

سواد سر زلف عنبر فشانت

خروش از نهاد هزاران برآرد

خروشی که خیزد ز زاغ کمانت

اگر باده نبود، بده شعله ساقی

چرا نیست پروای لب تشنگانت؟

به برگ گلی، شادگردان دلم را

منم عندلیب کهن آشیانت

به راز فقیران شب زنده دارت

به سوز وگداز دل عاشقانت

به جان حبیبت، به سرّ خلیلت

به جاه شعیبت، به عز شبانت

به زنّار بندان، به تسبیح خوانان

به آیین رهبان، به دیر مغانت

که بر لب چشانی حزین را به مستی

یکی رشحه از جام دردی کشانت