گنجور

 
حزین لاهیجی
 

چون صبح به بر، دیدهٔ من پیرهنی داشت

در پرده مگر حسرت نازک بدنی داشت

آن فیض کجا رفت کز افشاندن زلفش

هر نافهٔ داغم، به گریبان ختنی داشت؟

نگذاشت به کار دل صدپاره، درستی

آن عهد که با طرهٔ پیمان شکنی داشت

هر تار به راهی رود از زلف حواسم

جمعیت احباب، پریشان شدنی داشت

در جیب گریبان، گل چاکی نفشاندم

تا سینه ام از غنچهٔ پیکان چمنی داشت

چشم از غم محرومی دیدار چه می کرد

گر فرصت یک ره، مژه بر هم زدنی داشت؟

از ضعف رسا، خانه نشینیم وگر نه

دیوانهٔ ما هر گذری، انجمنی داشت

بودش سخن از حسرت آب دم تیغت

در پیش تو آن روزکه زخمم دهنی داشت

از شوق تو دل خانه به دوش است وگر نه

درکوی غم، آواره ما هم وطنی داشت

بیکار نیارست کند دست مرا مرگ

بستد ز گریبان و به چاک کفنی داشت

عمریست حزین از نظرت رفت ونگفتی

درگاه صنم خانهٔ ما، برهمنی داشت