گنجور

 
حزین لاهیجی
 

نه تنها گل گریبان چاک بازار است از دستت

که در جیب چمن صد پیرهن خار است از دستت

ز تاراج بهاران مست و رنگین جلوه می آیی

حنا نبود، که جوشان خون گلزار است از دستت

ید بیضا که می زد پنجه با خورشید در دعوی

به رنگ آستین امروز، بیکار است از دستت

فرو برده ست بیدادت به نوعی پنجه در خونم

که هر مو بر تنم انگشت زنهار است از دستت

حزین را گر تسلّی نامه ات ننواخت معذوری

ز حیرت خامه را کی پای رفتار است از دستت؟