گنجور

شمارهٔ ۱۷۸

 
حزین لاهیجی
حزین لاهیجی » غزلیات
 

صبح را لمعهٔ نور از ید بیضای دل است

آتش طور، فروغ رخ موسای دل است

چهره، حوران بهشتی عبث آراسته اند

چشم صاحب نظران محو تماشای دل است

پای هشیار نه، ای پیک خیال رخ دوست

سینه تا دیده، پر از باده ی مینای دل است

قطرهٔ اشک مرا ای گل تر خوار مبین

این گرانمایه گهر، زاده ی دریای دل است

چه عجب گر شنوی بوی کباب از سخنم

نفسم سوختهٔ آتش سودای دل است

در خرابات خم بادهٔ پر زور یکیست

مستی نه فلک از ساغر صهبای دل است

غیر مجمر نکند جای دگر، گرم سپند

سینه ی سوختگان، منزل و مأوای دل است

خبر از لیلی سرگشته ی خود باز نیافت

سالها شدکه جنون بادیه پیمای دل است

زاب حیوان غمت ، زندهٔ جاوید شدیم

کمترین معجزهٔ عشق تو احیای دل است

می شناسد همه کس طرز نوای تو حزین

دم جان بخش زدن کار مسیحای دل است



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجینهٔ گنجور