گنجور

 
حزین لاهیجی
 

چون گرد باد حیرت، از خود رهاند ما را

سرگشتگی به جایی، آخر رساند ما را

خار ترم که بارم، بر دوش باغ و گلبن

دهقان بی مروت، بیجا دماند ما را

آسایشی که دیدم، از چشم خون فشان بود

مژگان تر به بالین، گل می فشاند ما را

شد طفل مکتب ما، دوشیزگان معنی

تا عشق سالخورده، فرزند خواند ما را

ترک مراد بخشید، کامی که دل هوس داشت

در خاطر از دو عالم، حسرت نماند ما را

بر فرش سنبل و گل، بودم حزین خرامان

چون داغ لاله در خون، هجران نشاند ما را